حدیث نعمت

وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ : از نعمت پروردگارت سخن بگو

حدیث نعمت

وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ : از نعمت پروردگارت سخن بگو

حدیث نعمت

کپی،تکثیر و انتشار محتوا "با هر نامی" مجاز است

پیام های کوتاه
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۵ مطلب با موضوع «داستانهای حکمت آموز» ثبت شده است

داستان زیر را حتما شنیده اید:

موضوع نقاشی مادر بود

معلم نقاشی پسرک را دید

برای مادرش یک چشم کشیده بود

معلم به نقاشیش نمره ی 10 داد و گفت:

(( بگو فردا مادرت به مدرسه بیاید - می خواست با او راجع به نقاشی پسرش صحبت کند- ))

***

فردا شد

مادر پسرک به مدرسه آمد.

 تا چشم معلم به مادر افتاد، از خودش خجالت کشید ...

 آخر مادر پسرک یک چشم بیشتر نداشت.

وقتی مادر رفت، پسر را صدا کرد، دفتر نقاشیش را گرفت و نمره اش را 20 کرد و گفت :

        ((پسرم مرا ببخش یک دندانه اش جا مانده بود ))

 

***

می بینید چگونه افق نگاه در برداشت ما از زشتی ها وزیبایی ها اثر می گذارد.

-        مردی که بر صورتش سرخاب می مالد و زیر ابرو بر می دارد اقتضائات مردانگیش را فراموش کرده که چهره خودش را زیبا می بیند.

-        زنی که با هفت قلم آرایش در خیابان نمایش می دهد، منزلت انسانی اش را ندیده است که رفتار خودش را زیبا می شمارد.

***

انسان هر قدر بر افق بالاتری بایستد،  زیبایی ها و  زشتی ها را دقیقتر تشخیص خواهد داد.

 

اگر نظام خلقت را  علیرغم  همه ی رنج ها ، مرض ها و جنگ هایش، نظام أحسن نمی بینیم

   اگر در درست و غلط شمردن امور و زشت و زیبا دیدن پدیده ها،  با محمد ختمی مرتبت(ص)، متفاوتیم

دلیلش این است که ...

   ... از افق اعلای قرآن فاصله گرفته ایم و از منظر بلند محمدی (ص) دنیا و مافیها را نمی بینیم.

 

صدر نوشت :

وَهُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلَى ﴿۷  ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى ﴿۸ فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَى ﴿۹  - سوره النجم

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۳:۱۵
00 .00

اگر...

 سرمایه ای پیدا کنم که با بخشش

                                           ... تمام نشود !

                                           ...  بلکه بیشتر ببالد !

                                            ... و زیاد و زیادتر شود !

 

 آن گاه ...

... سخت دنبال کسانی می گشتم تا به آنها ببخشم

... هر روز با رغبت به آنها می بخشیدم و

... دستشان را نیز می بوسیدم که هستند تا سرمایه هایم ببالد!  

 

آیا شما چنان سرمایه یا سرمایه هایی را  می شناسید؟

 

حکایت زیر را بخوانید ...

 

« بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد.

 روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود.

 بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود.

مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد.

زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد،  مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت.

او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر مى تواند راحت زندگى کند

 ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند.

بالاخره او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:

 

«خیلى فکر کردم، مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى.

 اگر مى توانى، آن محبت را، آن سخاوت را، آن کرامت را  به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى... » *

 

* منبع: نمی دانم 

۱۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۳ ، ۰۸:۳۰
00 .00

چمدانش را بسته بودیم
با خانه سالمندان هم، هماهنگ شده بود
یک ساک هم داشت با یک قرآن کوچک،
کمی نان روغنی، آبنات قیچی و کشمش
چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی
گفت: مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم
یک گوشه هم که نشستم
نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه !
گفتم: مادر من، دیر میشه ، چادرتون هم آماده ست، منتظرند
گفت: کیا منتظرند ؟ اونا که اصلا منو نمیشناسند ! و ادامه داد:
آخه اونجا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم
اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه ؟ حالا میشه بمونم ؟
گفتم: آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری
همه چیزو فراموش می کنی
گفت: مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول
تو چی ؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترکم؟!
خجالت کشیدم، حقیقت داشت، همه کودکی و جوانی ام
و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم .
اون بخشی از هویت و ریشه و هستی ام بود،
و راست می گفت، من همه را فراموش کرده ام .
زنگ زدم به خانه سالمندان، که نمی رویم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده
و نگاه مهربانش را نداشتم، ساکش را باز کردم
قرآن و نان روغنی و ... همه چیزهای شیرین دوباره در خانه بودند
آبنات قیچی را برداشت
گفت: بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی
دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن
اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد
یعنی شاید فراموش میکنم ! گفتی چی گرفتم ؟ آل چی ...
جل الخالق، چه اسمهایی می زارن این دکترا، روی درد های مردم
طاقت نگاه بزرگوار و اشک های نجیب و موی سپیدش را نداشتم
در حالیکه با دست های لرزانش، موهای دخترم را شانه میکرد
زیر لب میگفت:
من که ندارم ولی گاهی چه نعمتیه این آلزایمر!!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۲ ، ۰۸:۵۱
00 .00


روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت  بود.
علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :

در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.

سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟

مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.

سقراط پرسید: اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود میپیچد.
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟

مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.
سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟

مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
سقراط گفت: همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی، ‌آیا کسی که رفتارش نادرست است، روانش بیمار نیست ؟

بیماری فکری و روان نامش "غفلت" است. و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد.پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر.بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۲ ، ۱۶:۰۵
00 .00
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۲ ، ۱۵:۴۵
00 .00